نگار جونی مامان و بابا
X
تاريخ : چهارشنبه 10 تير 1394 | 12:08 قبل از ظهر | نویسنده : فاطمه

سلام عشقم.نفسم.جيگرم

عزيزكم شما شنبه هفته پيش مورخ 94/3/28 دوسال و نيم شدي ...مباركه و خدا رو هزاران مرتبه شكر ...ايشاله خداوند عمر طولاني به شما بده و من وبابايي شاهد موفقيتت تو تمام عرصه هاي زندگيت باشيم...آمين

عكسام كه طبق معمول چون سركارم ميمونه برا بعد گلم...بوس بوس





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 25 خرداد 1394 | 12:25 قبل از ظهر | نویسنده : فاطمه

سلام عشق من ...گلم تو اين مدت دوسال و نيم كه از عمر قشنگت ميگذره خداروشكر زياد رفتيم مشهد اما هر دفعه به نوعي قسمت نشده باهم بريم زيارت و از دور سلام داديم...تا اينكه بلاخره امام رضا(ع) ما روطلبيد و برنامه ها جور شد و تاريخ 94/3/8 رفتيم مشهد و زيارت امام رضا(ع)...اونجا خيلي ذوق زده شدي و اصلا وا نميستادي ازت عكس بگيريم و ازون به بعد هم تا تلويزيون يه مسجد يا حرم گنبدي رو نشون ميده زودي ميگي " امام رضا ".

قربونت برم دخترم...اينجا يكي دو تا از عكسات رو ميذارم دخملكم...زيارتت قبول...اميدوارم هميشه در پناه خدا و امام رضا(ع) سالم و سلامت و موفق باشي...

قربونت برم با اين چادر سر گرفتنتبوسبوسبوس

 





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 23 خرداد 1394 | 12:21 قبل از ظهر | نویسنده : فاطمه

گلكم امسال نوروز سال اولي بود كه خونواده سه نفريمون كنار هم و توخونه خودمون بوديم...خيلي خوب بود و شمام تا اون ساعت(حدود دو نيمه شب) بيدار بودي...اينجا يه چندتا از عكساي عيد نوروز رو برات ميذارم عزيزم...

لحظه سال تحويل و نگار كنار سفره هفت سين

روز بعد موقع رفتن عيد ديدني خونه باباجان...

و البته اينم قبل سال تحويل نگار با تيپ اسپرت عيد.(هنوز مارك شلوارش آويزونهزبانچشمک)

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 23 خرداد 1394 | 12:01 قبل از ظهر | نویسنده : فاطمه

سلام عشقم ...همونطور كه تو پستاي قبلي گفتم شما تو دوسال و دو ماهگي با پستونك خداحافظي كردي اما من يادگاري تمامشونو نگه داشتم اينم عكسشه...

و اين آخريه كه با كندن سرش ديگه با پستونك(به قول خودت ننو) خداحافظي كردي گلم...تازه به واسطه اين آخريه رنگ بنفش رو هم ياد گرفتي و هرچيز بنفش رنگ رو ميبيني ميگي "مثل ننوي نگار بنفشه"زبانمحبت

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 23 خرداد 1394 | 9:30 قبل از ظهر | نویسنده : فاطمه

سلام عشق ماماني...اينجا ميخوام يه تعداد از عكساي تولد دوسالگيت رو بذارم البته با تاخير گلم ببخشيد ديگه همش به خاطر مشغله كاري بوده...امسال تولدت با تم كيتي بود كه خيلي دوستش داشتي...اينم يه تعداد از عكسات...

ميز شام...

 

اينم جوجه طلاي ما...

و اينم كيك تولد نگار گلي و نگار درحال فوت كردن شمع تولدش...

اينم اخر تولد و عكست با باباجون و دايي جونيا و كارن فسقلي...

ونگار بعد از تولد با كادوهايي كه گرفته بود...





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 | 1:4 بعد از ظهر | نویسنده : فاطمه

سلام دختر قشنگم...دختر شيطون و شيرين من...ببخشيد كه غيبتم طولاني شده آخه خيلي درگير كار شدم كمتر فرصت ميشه برات بنويسم...اندر احوالات شما عرض كنم كه خانومي شدي برا خودت...حسابي شيرين زبوني ميكني و بعضي وقتا حرفاي بزرگتر از سنت ميزني...من و بابايي عاشقانه دوست داريم و خدا رو بخاطر وجود تو فرشته زميني هزاران بار شكر ميكنيم...بوسمحبت

شب ميلاد پيامبر كه تاريخ 93/10/18 ميشد و فرداش جمعه هم بود برا شما تولد دوسالگيت رو جشن گرفتيم وطبق معمول مامان جون اينا و داييها ازسبزوار اومدن و فاميلاي بابا هم كه بودن...امسال تولدت رو تم كيتي گرفتم كه خودت عاشقشي و دوسش داشتي...خيلي خوب بود و با سال قبل خيلي فرق داشت چون كاملا فهميده شدي و كلي ذوق ميكردي و ميرقصيدي...خلاصه خيلي خوش گذشت...الان سركارم و عكساش همرام نيست ايشاله سرفرصت ميذارم گلم...دلغکجشن

توماه بهمن هم چون پستونك خوردنت (به قول خودت ننو قه قهه) ديگه خيلي شديد شده بود خيلي نگران شده بودم با بابايي تصميم گرفتيم كم كم تركت بديم چون به قول دكتر برا دندونات ضرر داشت...پستونك آخريت كه با دندونات ي تيكه از سرشو جدا كرده بودي كامل سرش كنده شد و با بابايي فك كرديم الان بهترين وقته...اولش فك نميكرديم به اين راحتي كنار بياي اما خدا روشكر غير از چند شب اول كه بي تابي ميكردي خوب كنار اومدي...اون چند شب خيلي سخت بود نميخوابيدي و بهانه گيري ميكردي مجبور بودم رو پام بذارم و قصه بگم تا خوابت ببره...خونه عمه جون هم همينجوري بودي اما باز خودت توضيح ميدادي كه ننوم سرش كنده شده.قربون دخمليم بشم منمحبت خلاصه تو دوسال و دو ماهگيت ديگه با پستونك خداحافظي كرديتشویقتشویقتشویق

حالا ميرسيم به اسفند ماه 93 كه از دوسالگيت پروژه از جيش گرفتنت رو شروع كرده بودم اما اسفند ديگه جدي تر شد آخه تصميم داشتم تو عيد كه خودم پيشتم كامل از پوشك بگيرمت...خدا رو شكر زود ياد گرفتي و فقط در حد يكي دوبار خودتو خيس كردي البته تو عيد هم فقط شبا پوشك شدي تا اينكه از فروردين امسال ديگه شبام پوشكت نكردم و ميبردمت دستشويي...تو اين شبا هم فقط يه بار جيش كردي تو رختخوابت و ازون به بعد ديگه كامل ياد گرفتي...بلاخره نگار ما تو دو سال و سه ماهگيش با پوشك خداحافظي كرد...كف دست هوراااااااااااااا به افتخارشبوستشویقمحبت

امسال لحظه سال تحويل اولين سالي بود كه خونه خودمون بوديم و سه نفري كنار سفره هفت سين سال نو رو جشن گرفتيم...لحظه خيلي قشنگي بود...تو عيد هم با دايي اينا رفتيم تهران چون از طرف اداره ي بابايي هتل داده بودن...خيلي خوب بود و شما با كارن جون حسابي بازيگوشي ميكردين...اما به دوتاييتون خوش گذشت و خدا روشكر زياد اذيت نكرين...

از اين ور عيد هم چند روزي تو هفته آيناز يا به قول شما آينازي جون مياد خونه عمه جون و باهم خوب بازي ميكنين...منم خوشحالم كه تنها نيستي و يه هم بازي پيدا كردي...دختركم مواظب خودت باش باز ميام و برات مينويسم فقط ببخشيد كه نتونستم عكسات رو تو اين پست بذارم...

دوست دارم عشقــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم و ميبوسمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتبوسبوسبوس





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 10 دی 1393 | 11:18 قبل از ظهر | نویسنده : فاطمه

سلام دختر قشنگم...اول از همه ببخشي به خاطر تاخير زياد و دير بروز شدن وبلاگت...امسال پاييز همش درگير سرماخوردگي خودم و شما بودم اين بود كه فرصت نشد بنويسم...

اول از همه خدا رو شكر به خاطر بهبوديت و سلامتيت دختر گلم...اما پاييز امسال در كنار همه ي قشنگيش يكم بهم سخت گذشت چرا كه مهر و آبان خودم بدجور سرماخوردم و با اينكه همش بخور تو خونه روشن بود و ماسك ميزدم اما شمام بعد از من مريض ميشدي...از همه سخت تر آذر ماه بود كه دهم شما تب شديدي كردي و دو روز همش تبت بالا حدود 40 بود...رفتيم دكتر برات آزمايش نوشت تا اينكه سه چهار روز بعد كه بهتر شدي خودم دوباره سرماخوردم و شمام كه بدنت ضعيف شده بود باز ازم سرماخوردگي گرفتي...خلاصه آزمايشت رو گذاشتم بهتر بشي بعد بگيريم ازت...شما بعد از سه چهار روز بهتر شدي تا اينكه باز بعد از يه روز قطع شدن داروهات استفراغ و تب شديدت باز شروع شد ديگه كلافه شده بودم و كارم همش گريه بود آخه خيلي خيلي ضعيف شدي...بردمت دكتر و گفت احتمالا عفونت ادراري داري و آزمايش ادرار نوشت برات...روزاي خيلي سختي بود موقع ادرارت همش جيغ ميكشيدي و گريه ميكردي و همزمان اسهال شديد هم بودي...اشتهات هم كم شده بود...خلاصه آزمايشات رو رفتيم داديم كه چون آنتي بيوتيك مصرف كرده بودي چيزي مشخص نشد...قراره امروز آزمايش خونت رو ببرم دكترت نشون بدم البته هم كم خوني و هم كمبود روي تو آزمايشت مشخصه...ايشاله كه چيزي نيس و درمان ميشه...خدايا خودت اين كوچولوها رو حفظ كن كه ايشاله هيچ وقت مريض نشن...امين...

راستي هفته پيش هم دقيقا شب بيست و هشتم صفر شب تولدت بود كه متاسفانه نتونستيم تولد برات بگيريم...

البته ميگم تولد تولد تولــــــــــــــــــــــــــــــــــــدت مبـــــــــــــــــــــــــــــــــاركـــــــــــــــــــــــ  عزيزم عشقم نفسم

اما اگه خدا بخواد ايشاله به زودي تولد دوسالگيت رو جشن ميگيريم و اينجا عكسات رو ميذارم....

راستي از حرف زدن قشنگت بگم كه اولين دوكلمه پشت سرهم "عروسي فرنوش" بود كه دقيقا شونزده مرداد همزمان با عروسي دخترعموت فرنوش گفتي و بعد ازاون شهريور ماه سه كلمه اي گفتي و بعدشم كه ديگه جمله هات فعل دار شد...الان خيلي خيلي شيرين و كامل و درست جمله ها رو ميگي...ديروز رفته بودي رو چارچوب در اتاقت واستاده بودي و گفتي "مامان من ماشاله قدم بلند شده" منم غش و ضعف رفتم از حرف زدنت و ميخواستم درسته غورتت بدم...

عسلكم مواظب خودت باش ...باز ميام و مينويسم برات...بوسسسسسس...بوسسسسسس





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 14 تير 1393 | 12:59 قبل از ظهر | نویسنده : فاطمه

سلام عسل مامان.سلام عشق مامان .....نميدوني اين روزا كه ميگذره هر روز داري شيرين تر و بازيگوش تر ميشي....روزي هزاربار خدا رو به خاطر داشتنت و سلامتيت شكر ميكنم...خدا ايشاله به همه اين نعمت شيرين و ستودني رو بده....آمين

دختركم اول از همه منو ببخش بخاطر مشغله ي زياد نتونستم زودتر بيام و برات بنويسم...بهار رو پشت سر گذاشتيم و همچنان صبح ها كه من و بابايي سر كاريم شما پيش عمه جون ميري و تا ظهر اونجايي...دست اين عمه ي مهربون درد نكنهمحبت...الان تقريبا هر كلمه اي رو ميخواي تكرار كني...اين كلمات رو جديدا ياد گرفتي و خيلي راحت ميگي:

ماشين-دوست(يعني دوست دارم)-امير محمد-باباجي(يعني باباجون)-مامان جي(يعني مامان جون)-دايي-عمو-نگين(دخترعموت)-عزيز(يعني عزيزم)-الام(سلام)-گبو(قبول باشه)و...

يكي دوتا شعر رو هم باهات تمرين ميكنم كلماتشو ميگي و من حسابي ذوق زده ميشممحبتبوس

عسلكم اوايل خرداد ماه يعني حدود يه ماه پيش يه دفعه بدون علامت به مدت سه شب تب بالايي كردي طوري كه به 39 تا 40 ميرسيد و فقط با شياف ديكلوفناك تبتو مياورديم پايين...سه بار برديمت دكتر و دكتر برات ازمايش ادرار نوشت گفت شايد خداي ناكرده عفونت ادراري گرفته باشي قرار بود نمونه بگيريم و بابايي ببره ازمايشگاه كه روز چهارم بدنت ريخت بيرون اول كنار گوشها و صورت و بعد هم بدنت...اما ديگه تبت قطع شد و دوباره كه برديمت دكتر گفت بيماريش ويروسيه و به نام "رزولا" و چون ريخته بيرون تا سه روز ديگه كاملا خوب ميشه و ديگه نيازي به آزمايش ادرار نيست...علت تبت هم همين ويروس بوده...خدا رو شكر كه خوب شدي و مشكل ديگه اي نبود...عكساش رو هم بعد برات ميذارم.

عزيزم تو  اين ماه يك سال و نيمه شدي و واكسن 18 ماهگيت رو هم زديم كه خدا روشكر بااينكه اماده ي درد و تب بالات بودم اما راحت پشت سر گذاشتي و فقط يكم روز اول تب داشتي و دردش هم با قطره استامينوفن خوب شد...خداجون شكرتمحبت

كنترل 18 ماهگيت هم خوب بود خداروشكر....وزن 12:700            قد 85

عشق مامان و بابا شما الان دوازده تا دندون داري هشت تا جلو (چهارتا بالا و چهار تا پايين)و چهارتا كرسي...چهار تا دندون نيشت هنوز درنيومده كه ايشاله بدون اذيت در بياد...بوس

فعلا برم باز ميام برات مينويسم...دختركم مواظب خودت باش....بوس بوسبوسبوس





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 27 اسفند 1392 | 9:19 قبل از ظهر | نویسنده : فاطمه

بر چهره گل نسیم نوروز خوش است .......در صحن چمن روی دل‌افروز خوش است

از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست......خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است

پيشياپيش سال نو رو به همه ي دوستان تبريك ميگم.

عسلكم اميدوارم سال 93 سالي سرشار از خوشي و شادي برا خونواده ي كوچيك سه نفري ما باشه...همسر مهربانم و نگار عزيزم عاشقتونمقلب 

راستي نگارم پانزده ماهگيت كه مصادف با آغاز فصل بهاره رو بهت تبريك ميگم ...خدايا شكرت به خاطر وجود اين جوجه طلايي...بوس بوس هزارتاااااااماچ





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 4 اسفند 1392 | 12:52 قبل از ظهر | نویسنده : فاطمه

عزيز دلم سلام ...چهارده ماه از زندگيت گذشت عزيزم...يه جورايي زود گذشت  اما خداروشكر چرا كه با بودنت زندگي من و بابايي شيرين تر از قبل شده...خيلي شر و شيطون شدي...الان ديگه كاملا راه ميري و دوس داري بدون اينكه دستت رو بگيريم به تنهايي راه بري هفته پيش كه مشهد بوديم  بيرون همش دوس داشتي تنهايي برا خودت راه بري تازه يه دوست هم پيدا كرده بودي و باهاش ميخنديدي...يه كار جالبم كه ياد گرفتي شمردن انگشتاته و پشت سر هم ميگي اك  دو  اك  دو.. ماماني قربونت بشه عزيزم....ماچقلبتازه ياد گرفتي اخم ميكني اونم چه اخمايي...اين روزا فك كنم دندونات داره اذيت ميكنه چون بهانه گير شدي و اصلا غذا نميخوري و مامان  ناراحته...هنوز همون چهارتا دندون جلوت دراومده و ايشاله زودي بقيش دربياد تا دختركم بيشتر از اين اذيت نشه....عيدم كه نزديكه و من و بابايي بيشتر ازخودمون به فكر خريداي شما جوجه طلا هستيم...البته يه سري لباسات هنوز مونده كه برا عيد اندازت ميشه  و يه سري هم خريديم اما بايد خريداتو كامل كنيم...عسلكم مواظب خودت باشقلبقلبقلب





[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد